مؤلف مجهول
174
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
صادق به رخصت ارشاد و به مرتبهء شيخوخيت رسيده باشد ، چونكه در روز تولد او وعده آن بود كه ولايت او ناسخ ولايتهاست و ارشاد او مانع ارشاد اولياست . ديگرش گفت : نيك فرمودى كه اين واقعه از خاطر من پوشيده شده بوده است ، بيا تا به ملازمت او برسيم . برخاستند « 1 » با همديگر به ملازمت شيخ بالفعل از همانجا رفتند « 2 » ، ديدند كه « 3 » شيخ متفكر نشسته است . درآمدند و گفتند : السلام عليك يا مرشد راه طريقت ، و موصل منزل حقيقت ، و مقتداى شريعت ، و مهدى اهل رياضت ! رخصت ارشادت مبارك باد ! شيخ حيران شد و گفت : اى بزرگواران ! از كجا خبر شد كه مرا رخصت ارشاد شده است ؟ بزرگواران گفتند : از وعدهء روز اول و عارى شدن خودها از علم باطن صدقنا و سلمنا . اى بزرگوار ! چونكه مأمور به اين امرى ، لا بد مىنمايد كه اول بار ما فقيران ارادت قبول كنيم « 4 » . شيخ راضى نشد كه شمايان سالهاست كه در كارخانهء خداوندى كارگريد « 5 » و اسلوب كار مىدانيد ، و من در اين كارخانه غريبم ، الغريب كالاعمى ، « 6 » راه خود نمىدانم ، شمايان را به كجا توانم برد ؟ درويشان گفتند : اى بزرگوار ! محل سخن نيست . آن بود كه بزرگوار ارادت اين دو عزيز را قبول كرد و خطبهء ارادت را كه از حضرت خواجهء زندهدلان تعليم يافته بود تلقين كرد . بعد از آن بزرگوار پرسيد كه : اى بزرگوار اين چگونه شد كه من ويسى « 7 » بودم « 8 » اين زمان كه مريد اختيار كردم از كدام جماعت گشتم ؟ حضرت خواجه خضر صلوات الرحمن عليه « 9 » آن زمان در آن مجلس حاضر بود ، گفت : دولت آن درويش را كه اول اويسى باشد و آخر مريد پرورد ! چون « 10 » روز قيامت شود آمنا به و صدقنا اويسيان به غير اويسيان در همين درويش نزاع و مناقشه كنند ، و هريك از ايشان « 11 » از « 12 » جماعت خود گويند . حق سبحانه و تعالى فرمايد كه : نزاع نكنيد كه اين درويش در اولياء تحت قبايى لا يعرفهم غيرى داخل است . شيخ چون « 13 » اين سخن بشنيد خوشحال « 14 » شد . بعد از آن در منصب ارشاد مستحكم شد تا يك هفته برآمد . چهل هزار كس به دولت ارادت مشرف شدند . و شيخ قدس سره العزيز به تربيت درويشان مشغول شد . روز به روز يكى از درويشان فرمود كه اسامى درويشان را به كتابت بيار ، تا معلوم شود كه چند دولتمند « 15 » به دولت ابدى و سعادت سرمدى مشرف شده است ؟ آن درويش به اشارت شيخ كتابت كرد .
--> ( 1 ) - ب ، ت : - برخاستند ( 2 ) - ب ، ت : بالفعل از همانجا با همديگر به ملازمت شيخ رفتند ( 3 ) - الف ، ب : - كه ( 4 ) - ب : به اين امر ، لا بد مىنماييد اول بار ارادت از ما فقيران قبول كنيد ( 5 ) - ب : كار كرديد ( 6 ) - الف : الغريب كالعمى ( 7 ) - ت : اويسى ( 8 ) - ت : + كه ( 9 ) - ب : - عليه ، ت : خضر عليه السلام ( 10 ) - الف : - چون ( 11 ) - ب ، ت : + او را ( 12 ) - الف : - از ( 13 ) - ب : - چون ( 14 ) - ب : - خوشحال ( 15 ) - ب : كس